|
مشق دل
|
آنقدر تحکم افراد در ناباوری ذهنشان که ایمان ندارند به صداقت همنوعشان این دل پاک و بی آلایش را میسوزاند که با خود میگوید : خداوندا به عظمتت قسم که فقط عاشق تو هستم وعشقی غیر ازتو نمیخوام خداوندا به مهربانیت قسم که فقط مهربانی تو را میخوام و جزتو نیست تکیه گاهم خداوندا مرا دریاب در لحظه لحظه حیاتم وبی تو ماوا ندارم چون تو فقط لایق عشق و محبت و دوست داشتنی
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:9 ] [ الفت ]
[ ]
وقتی باد ملایم بهاری باعطر خوش گلها در دل و جانت تراوش میکند چه عاشقانه حس میکنی وجودت را در کنار وجودی که احساس میکنی وجودش برایت آرامش وجود است .
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 22:6 ] [ الفت ]
[ ]
کسی که عاشق است وازمعشوق دور افتاده هرگاه دلش یاد او میکند و زبانش سخن از او میگوید و روحش اتش میگیرد وچهره اش برمی افروزد چشمش نیز با او همدردی میکند یعنی اشک میریزد . اشک میجوشد واین حالات همه نشانه های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین است
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 23:1 ] [ الفت ]
[ ]
مشرق من وقتی با محبتت به سمت مغرب نور میتابانی آرامشی ایجاد میکنی برای دل مغرب وآرامشت را هیچگاه سعی نکن تعللی دردل مغربت ایجاد کند و به راهای مغربت ایمان داشته باش وایستگاههایی را سر راهش قرار نده چرا که این ایستگاهها ممکنست مغربت را بیازارد و این فرصت را به مغرب بده که خود برای راههایش ایستگاههی تعیین کند و انها را پرورش دهد مطمئن باش که مغربت هیچگاه ایستگاههای ناهموار سر راهش قرار نمیدهد که مشرقش ازرده خاطر شود .
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 19:31 ] [ الفت ]
[ ]
بعد مغرب به مشرق را نظاره کن و ببین هاله نگاه این دو را . عحب ارتعاش زیبایست که با باد گفتار به رقص می آید وچنان این باد گفتارخروشان است که هاله این دو را به رعدی در دل و بارانی بی انتها مبدل میکند وچه زبیاست مسافت این دو ونزدیک شدنشان به هم وحسن ختامش را میتوان این چنین گفت که از ناممکن ها میتوان ممکنها ساخت اگر بخواهی
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 22:26 ] [ الفت ]
[ ]
وای از این آدمیان نابهنجار . وای از این سالوسیان بیمقدار . وای از دست آن
دوپایی که عقل دارد و بی سرپا معجونی از خلل ناداشته هاست . چه آدمی است که میگریزد از انسانیت چه موجودی است که رها میشود از دل داشتن ووامصیبتا از آن آدمی که بی قید است به نگاه صداقت چه دردی است بی آن نگاه و چه زخمی است بی آن نگاه [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 18:42 ] [ الفت ]
[ ]
آه از این خیال ذهن که میشکافد دوران روح را و صیقل میدهد سوهان روح را چه خیالی ؟! نمیدانی به حقیقت مرسوم میشود یا در اوهام وتفکر به بام آرزوها میرود این خیال فکر آنقدر موج میدهد تپش دل را که ناگاه با خود میگویی مبادا این تپش رو به نزول شود وای از ان لحظه
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 21:42 ] [ الفت ]
[ ]
در انتطار نبودی در انتظار نبودم بیمحابا مینوشتم بیخیال میگذشتی جهان را به تماشا نظاره میکردیم رعدی از باران زد و گل زیبای داودی دربیابان شوره زار روئید نم نم باران بیشتر و بیشتر شد وگل داودی شد گلخانه محبت و هم اکنون این گلخانه زیبا معیشت دلها شد. [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 21:19 ] [ الفت ]
[ ]
مدتی است حیات ذهنم شکوفه هایی تکثیر میکند پر از نشاط و سرزندگی
وروز به روز با دادن تقویتی تلقین میخواهم آنها را به گلهای زیبای معطری تبدیل کنم که تمام وجودم را عطرباران کنند وبا آمدن فصل گلهای داودی میخواهم تمام سلولهای دلم را فقط گلهای داودی بذر افشانی کنم وشکوفه های ذهنم را با گلستانی از گلهای داودی پرکنم وبا پرورش این گل داودی زندگی خودم را جلا بخشم . [ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 22:35 ] [ الفت ]
[ ]
عجیب است این روزها سایه امید را میبینم که لحظه به لحظه بر زندگی من سایه
افکنده وافتاب فکرم را ازهرگونه تشویش ودربه دری بیرون اورده انقدر این امید بر زندگی من رخنه کرده که نوعی خوش بینی وزیبایی را درخود و محیط اطرافم میبینم و ازخداوند میخواهم که دیگر افتاب نگرانیم هیچوقت طلوع نکند واین سایه امید تکیه گاه تمام دلواپسیهایم باشد به امید این امید [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 16:14 ] [ الفت ]
[ ]
لباس چرکین دلهای مردم را با چهره به ظاهر خندانشان را چگونه میتوانی
از تن خود برهانی وقتی که در زمانی زندگی میکنی که صداقت و یکدلی حرف آخر را میزند و هیچکس حتی اگر خوب خوب باشد نمیتواند مجری دل خود باشد حتی اگر هم بخواهد جو و محیط چنین اجازه ای را به آن نمیدهند پس باید قاموس کلمات دلهایمان را ریز ریز در سلول خودمان بشکافیم و اجازه تکثیر آن را به کسی ندهیم چه بسا تکثیر آن سلول قاعده زندگی خودمان را به باد سردرگمی خواهیم داد . [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 22:41 ] [ الفت ]
[ ]
از انسانها غمی به دل نگیر زیرا آنان غمگینند . به آنان هدیه کن گلهای دوستی را اگرچه
پرپرش کنند . دست دوستی به سویشان دراز کن اگر چه آنرا پس زنند .آنان با آنکه تنهایند از همه میگریزنند عشق و دوستی را در قلبهایشان پنهان میکنند زیرا میترسند از دیگران و..... [ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 17:25 ] [ الفت ]
[ ]
میدونین ؟ یه روزایی ده بالا و ده پایین تنها تفاوتشون واقعا تو بالاتر بودن رو شیب یه کوه یا تپه بود
اما کم کم بالا و پایین شهرها معنای اقتصادی پیدا کرد بالانشین ها پایین نشین ها را تحویل نگرفتن و هر که بیشتر داشت باید بالاتر مینشست .اما راستشو بخواین ازاون روزی که بعضی بالانشین ها کم کم به فکر افتادن که همه چی را با پول بخرن و خواستن این فکر را عملی کنن اون وقت بعضی ادمها بیشتر اذیت شدن همون ها که جای واقعی پول را میشناختن .اما جون ادم به لبش میرسه وقتی که ببینه یه عده بتدریج قصد میکنن عشق و محبت رو هم با پول بخرن . یه عده که میخوان برای دوست داشتن هم خط کش هایی از جنس پول درست کنن . وای بحال کسانی که به این روز بیفتن همون هایی که فکر میکنن با پول شون میتونن همه چی بخرن حتی محبت را . اما اطمینان داشته باشید جایی تو دل ادما پیدا کردن چیزی بیش از قدرت پول میخواداگرهم یه وقتی شنیدیت عشقی باپول خریده شده اون عشق حقیقی نبوده و مثل طلای قلابی زود رنگ میبازه پس بدانیم که پول خوبه اما به قدر و اندازه اش و یادمون باشه شاید پا یا دست شکسته را بشه با پول درمون کرد اما دل شکسته را نمیشه با پول التیام داد و بدانیم ادم بودن چیزی میخواهد که با پول نمیشه خریدشون . [ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 22:35 ] [ الفت ]
[ ]
زیر سایبان خیالم . سفره ای پهن کردم برای دل . نه آن دلی که تو میبینی بلکه آن
پهندشتی که دلهای زیادی را برای خود مهمان میکند و آن چه صبورانه پذیرای مهمان این دلها میباشد و این دل مهربان میشنود و سنگ صبوری میشود برای دلهای آن سفره باشد که شاید شما هم مهمان این سفره باشید !!!!!!! [ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 15:0 ] [ الفت ]
[ ]
غرامت زیبای زندگی را چگونه بپردازم وقتی هر کس به نفع خود مسیرش را طی میکند و خود نتوانی درونت را با زبانت یکی کنی چیزی که همگان دانند و خود را به ترفندی مسئولیت خطیر را ساده تصور میکنند .!!! [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 23:38 ] [ الفت ]
[ ]
دوست دارم ماه را در تمام ایینه های دلهای مردم ببینم و شب انقدر ادامه پیدا کند که به همه ستاره های زندگی مردم سر بزنم . دوست دارم پلکهای انسانها هیچ گاه فرو نیفتد و من زیــــر سایـــه چشمهــــــــای افتابی آنها بنشینم و از آبها وآتشهایی که در راهند و شاید یک میلیون سال دیگر هم به ما نرسند شعر بگویم آه گفتم شعر .اگر شاعر نبودم خانه من از عشق خالی میشد غنچه احساس من نسبت به مردم گل نمیکرد و شاخه درخت ذوق من یادی از صدای بلبل نمیداد. وقتی یک قدم حتی دل انسانها از من دور میشود با خود میگویم آیا دوباره میتوانم نفس شعر دورنم را در کنار آنها خواهم دید [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 23:59 ] [ الفت ]
[ ]
حس خودم را نمیتوانم بر قلم بیاورم وقتی که دلم پر از شقایق امابیابانی از حقیقت نمایان باشد . شقایقهایی که روز به روز زیباتر اما لحطه به لحظه تشنه تر میشوند . گلهای نرمی که نمیدانند با کدامین باد خود را هموار کنند تا یا این بیابان سیراب شود و چگونه لمس کنم حقیقت وجودم را وقتی واجب الوجودی یاری نکند .پس چقدر باید متکی به زمان بود و از او نقطه امید خواست ؟ میترسم که عطر این بابونهای زیبا هم روزی تمام شود .
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:17 ] [ الفت ]
[ ]
ذهنیت افراد در برابر هجوم ناملایمات چه غریبانه است آنکه ماهیت پیرامون خود را ناخوشایند
میبیند بی آنکه خود را جویبار لحظه ها بداند . تاسف بار است این گونه روند را طی کردن و تجدید نظر نکردن در مورد آن چرا که گذشت زیباترین کلام دلنشین است پس بیایم آن را سرلوحه زندگیمان قرار دهیم . [ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 22:42 ] [ الفت ]
[ ]
وقتی تنگ غروب دلت میگیرد و جزیره تنهائیت خالی ازهرگونه سکنه وسایه ای گسترده میشود. زمانــــــــــــــی که رو به افــق ایستاده ای و غــــــــــــــروب غـــــم انگیز عشقت را نظاره میکنی . هنگامی که سردرگم وپریشان .تکه های خرد شده بلورین قلبت را نمیدانی در کجا ماوا دهی و آهنگ باد پاییز بیرحمانه بربال پروانه های باغت شلاق میزنند تنها سه میهمان ناخوانده از جنس آیینه و عشق و لبخند بارقه های نورانی امید را به تو هدیه دهند . [ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 16:38 ] [ الفت ]
[ ]
مادرم : افق چشمهای تو مجال لحظه ای نگاه کردن را نمیدهند وامید خوشه محبت توست
که خرمن تمنایم را متجلی میسازد . مادر : هنگامی که به پل احساس می رسم بی اختیار می ایستم و متفکرانه به خود میگویم : که قلب تو نمایانگر دریایی از محبت است که ما فرزندان ماهیهای آن دریا هستیم که بدون آب نمیتوانیم زنده بمانیم . پس بیا باهم سوار بر پرستوی خیال شویم ونگذاریم توسن سرکش زمان برمابتازد و مارا از هم جدا کند. الهی آمین [ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 12:54 ] [ الفت ]
[ ]
صدای جیک جیک گنجشکها را بصورت ترنمی در بهار میشنوم وبا خود میگویم چه زیباست سکوتی که فقط آوای پرندگان داشته باشد وبا آن سکوت دنیای خفقان خاموشی را که در آن هیچ بیانی که نشانگر خواستن است وجود ندارد تامن آن را در لای برگهای سرسبز بهاری قراردهم و به انتظار شکوفاشدن هرچه قشنگتر آن باشم ولی میبینم پوچ است انتظار من پس آن را به عهده پاییز میگذارم چون میدانم پادشاه فصلهاست وبرگهای ما رشد ونمو نمیکنند و انتظاری نیست که منتظر بمانم .
[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 1:34 ] [ الفت ]
[ ]
هرگز به خواستن نرسیدیم و درنبودن غلت خوردیم من برای آن لحظه که واژه خوشبوی صفا والفت شکوفا میشود لبخند میزنم و هستی ام را به پایش می ریزم به امید انکه دوستی رمز چشمانمان را بیابد و کهکشان آرزوهایمان را در نفس نسیم تاب خورد و مابفهمیم چقدر دوست داشتنی است دوست داشتن [ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 23:8 ] [ الفت ]
[ ]
برای بیان آنچه که در اتشکده درونمان میگذرد چندیست که تن همه واژه ها را می لرزانیم
ما همه با واژه ها عجین گشتیم و قلم گاهی تنها فریادرس سکوتمان میشود که اگر نبود شاید تابحال رسوایی دلهایمان به گوش تمام فرشته ها می رسید همه ما درد مشترک داریم تنها جوهر قلم هایمان فرق میکند یکی سیاه مینویسد یکی آبی و دیگری شاید قرمز یا سبز اما آیا درونمان نیز یکی است ؟ اینجاست که علامت سوال به اندازه تمام سطرهای نانوشته غوغا میکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 23:57 ] [ الفت ]
[ ]
در تنگنای زمان. در برهه ای از تکاپوی میراث وجدان . در تکه تکه بودن ذرات نامتبلور
هیجان . در شکوفا شدن ابدیت در حقانیت . چه کسی پاسخگوی این همه خاطرات ملال آور دل بسیار نازک دل من است .آن دلی که می طرواد و باجاری شدن آب در رودخانه جریان می یابد . و چه جریانی بهتر از سکوت و خاموشی این فکر مختل وخاموش .... [ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 0:41 ] [ الفت ]
[ ]
ای کاش میشددر کنار تلاطم هیجان زندگی امیزه ای از صبوری را به همگان تزریق کرد.!
ای کاش میشد واژه صداقت را هجی کرد که چه بسابشر به منیع تکاپو میرسید.! ای کاش میشد نگاه چشم همه را با محبت و وفامیشست تاتیزبینی چشمهایشان تمام رشته های ترفندها را می زدود.! اما تاکی در انتظار ای کاشها باید نشست بی آنکه محال همتی در میان باشد.! [ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 22:32 ] [ الفت ]
[ ]
رازی است سراپاراز. معجونی از خفا. در پشت پرده ها کشیدن . خود را اسیر دل
گذاشتن و عقده به کسی نگفتن و .. چرا امین دلی نیست که دل احساس آرامش کند . این آدمهای به ظاهر خوش صفت . صفتی ندارند تا جای امینی برای دلشان باقی مانده باشد و افسوس که تو ای دل که ناگزیری به این راز عجین باشی ... [ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 0:1 ] [ الفت ]
[ ]
خودم را چگونه بقبولانم که رموک این دل شکسته را برای قاصدانی که آری به
هرجهت می ایند و چگونه پندارم که لفظ لفظ زبانم یارای آن را داشته باشد که با سخنی شایسته متانتی در حضور داشته باشد . آیا آنقدر سخت باور است گفتن حقیقتی که میگریزند؟ [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 23:4 ] [ الفت ]
[ ]
محبت شب را در ژرفایی از سکوت که سوسوی ستارگان را میهمان میکند در
آرامش وجودم مسکن میدهم وبه تلالوی آن نــــور چشمها خیره میشوم که مبادا فضای دلشان خالی باشد . آنقدر پذیرای این نخبگان میشوم که روندشان را بسوی ایستگاه محبت میکشانم که خود شب را برایم هجی میکند . چرا که شب برای عاشقان آرامش و دوست داشتنی است .
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 18:27 ] [ الفت ]
[ ]
انبوه درهای زندگی را ناخوش میبینم و در طراوت پنجره های آن میشتابم ولی
افسون زمان ما را در قوطی نیمه بازی قـــــرار داده که حیطه مانسبت به آن بسیار اندک است و این مجال را به ما نمیدهد که با دستی بازتر آن راپاک کرد .
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 1:28 ] [ الفت ]
[ ]
چه کسی غبار این اوهام زندگی را از الیاف نازک ذهنم که چـــون هاله ای از مه ناشناخته ای است را برایم می زداید . آیا کسی هست که اوقات تنهایی مرا چون سلولهای بدنم که جفت جفت در کنار هم هستند و لحظه ای متوقف نمیشوند را برایم پرمیکند . آیا میتوان گفت که کسی هست قاصدی برای این خلوت دلم که ژرف وجودش تلالویی از ابهامات تنهایی است را بیاورد ...
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 23:9 ] [ الفت ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |